دیر آمدین…دیر

غم‌دانی‌‌ام ورم کرده است.. یک حالِ متورم شده‌ای دارد این روزهای پاییزیِ من طاقتم را به طاق رسانده‌اند سنگینی ِ “زیستن” و هوای خفه‌ی “احساس‌کُش”ِ عالَم … صبح است گوشی زنگ می‌خورد می‌پَرم؛ “علی (با لحن ِ غمناکش): “خانُم الهه! یک اتفاقی بدی افتاده است.. مصطفی را پلیس گرفته است … بی‌غلو، وجودم همه اشک […]

Read More » | ۲۷ آبان ۱۳۹۲ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

ویرایشی متفاوت از داستان خرگوش و لاکپشت

گاهی خلاقیت های نوشتاری از جلساتی و مکان هایی ظهور می یابند که شاید کسی انتظار آن را نداشته است. نوشته زیر ، یک بازنویسی خلاقانه با یک دید بسیار زیبا به مساله دوستی است که توسط علی احمدی ، یک کودک 12 ساله تحت پوشش طرح سی اس آر ، نوشته شده است. با […]

Read More » | ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ | Category: داستان | Comments: ۱

علیرضا

خيلي وقت بود مي شناختيمش، نحيف و لاغر و تقريبا ۶ ساله،  مدتها بود كه كانون مي آمد اما هرگز حرف نمي زد، اول خيلي از مربي ها فكر مي كردند كه توانايي حرف زدن ندارد. ولي وقتي به يكي از مربي ها دل بست،  يواش يواش شروع كرد به حرف زدن.  هر وقت كه […]

Read More » | ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ | Category: داستان | Comments: none

حیاط خانه ما

دراز كشیده بودم و مشق می نوشتم كه با صدای  زن همسایه و مادرم به خودم آمدم، با بی میلی از جا بلند شدم تا در اتاقو باز كنم،  سمن گل  با مادرم  آمدند تو. سمن گل گفت: سمیه جان ببین مادرت چه میگه من كه نمی فهمم. پرسان به سمت مادرم رو برگرداندم. خیلی […]

Read More » | | Category: داستان, نوشته ادبی | Comments: none

زنگ انشا

موضوع انشاء:فصل پاییز                                              کلاس سوم شقایق   نام آموزگار:خانم واقعبین                                             نام دانشآموز:آفتاب عالمگیر   به نام خدای آفریننده ی پاییزهای رنگارنگ؛ که باعث می شود مدرسه ها باز بشود و ما باز هم به درس خواندن خویش بپردازیم. مادرم می گوید، مهر مهربان از راه رسیده است؛ خوش به حالت دخترم که می توانی به […]

Read More » | ۱۸ مهر ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

در روز های آخر اسفند

تکیه دادم به در عقب سمت شاگرد. می خواستم از پنجره تاکسی سمند زرد فرودگاه امام، به شهر نگاه کنم. به خیابانها، به چراغهای روشن، به تاریکی های شهر و به آدمهایی که در آن دمدمه های صبحِ سه روز مانده به عید، در رفت وآمد بودند. تا مسیر را بگویم وگوشی های هد فون […]

Read More » | ۱۳ مهر ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

انار سبز کوچک

صدای شکستن فنجان که آمد، همهمه ی داخل بنگاه فرو نشست. نگاهها برگشت طرف سلطان. جوانی که سبیل نازک وکم پشتی داشت. سلطان باریک اندام بود، اما گونه های پفالود سفیدش این را نشان نمی داد.  چشمهایش ریز بود. همانطور که چرت می زد، افتاده بود روی عسلی کوچک. عسلی جلوی پای حاج احمد بود. […]

Read More » | ۸ شهریور ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

سنگ های بزرگ من

کمرم را خم کردم تا سنگ بزرگ را روی پشتم بگذارند. با دو دستم سنگ را چسبیدم. شیب تند را بالا رفتم. عرق ازپیشانی ام می چکید. درد از مهره های پشت گردنم شروع می شد و تا پاهایم می رسید. از کوره راه های زیادی گذشتم. از کنار دره های عمیقی که وقتی نگاه […]

Read More » | ۲ شهریور ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: ۱

دریا کنار

كناره  اي گم  شده در  ميان روزمرگي “ديگران”  كه دريايي نداشت، چه رسد طوفاني و آرامشي و ساحلي! و تو خشت گِلي هفت ساله  اي بودي كه لبخند مي  زد! دستانت خشت، صورتت خشت و اسباب بازيت هم! نمي  دانم اول تو را ديدم يا مادرت را كه با درد زاده شده  بود براي دردكشيدن […]

Read More » | ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

فرم مددکاری کانون

نام: ك. غ …         سن: 18         مليت: افغان         تحصيلات: دوم دبيرستان خواب؛ تن‌هاي خسته و بوگرفته در زير روزمرگي هوس‌بازِ برادرانم و بستگان به  ظاهر نزديك؛ پدر … مادر، … و خودم … . هرشب 12 رختخواب در اتاقي 9 متري! هورا مي‌كشم هرشب از چيدمان ماهرانه ی‌ رختخواب  […]

Read More » | ۱۶ تیر ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: ۲



bottom