درباره ما

/درباره ما
درباره ما۱۳۹۸-۸-۴ ۰۳:۲۹:۴۶ +۰۰:۰۰


هنوز ما نشده بوديم،هر كداممان در گوشه گوشه اين خاك بوديم و درد كودكي هاي از دست رفته هجمه سنگيني را بر قلب هايمان روا داشته بود،هر نفرمان در دل اين تاريكي ها شمعي به دست گرفته بود و به توانش كاري مي كرد، يك نفر در كوچه هاي تاريك سياه بخت خاك سفيد، خانه به خانه روانه شده بود بلكه مرحمي باشد بر دردهايشان، يك نفر در كوچه هاي جنوب تهران به تكاپوي نشان دادن درد كودكان بود به مردم، يكي ديگر در خانه اش نگاه هاي همسو را گرد هم مي آورد. سال ٨٠ بود كه دغدغه هايمان ما را بهم رساند، دستانمان را بهم داديم و روز به روز يكي به يكي در كنار هم ما شديم شمع هاي در دستمان در كنار هم چلچلراغي شد و قصه كوشا شروع شد. ما يكي اي بوديم كه يكي نبود.
در هجمه سياهي ها مجال وقفه نبود آستين هايمان را بالا زديم و كفش هاي آهنين پوشيديم و راهي كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر شديم. محله ناصرخسرو بود كه صدايمان مي كرد، با يك اتاق شروع كرديم، اتاقمان مركز جهانمان بود.در كوچه هاي ناصرخسرو خانه به خانه، مغازه به مغازه و كارگاه به كارگاه كودكان را به بازي دعوت مي كرديم. هم پايشان مي شديم در گرگم به هوا بازي كردن، هم قدشان مي شديم در شعر خواندن هايشان، با هم جيغ مي زديم و فرياد مي كشيديم تا اندكي خالي شوند از هر چه خشم فرو خورده بود، تا بتوانند بعضي وقتها فرياد بزنند و به جاي چشم گفتن نه بگويند.٢ سال پياپي در كنارشان بوديم تا نهال هايي كه كاشته بوديم جان بگيرند و تنومند شوند و بتواند بدون ما راه آبي آسمان را بيابند و قد بكشند.
صداي قدم هاي كودكانه چرخي هاي محله پامنار و امام زاده يحيي هر روز بيشتر و بلندتر ميشد و هر روز زخمي تازه بر روان كودكي هاي آنجا جاري ميشد، محله پر بود از اقوام و فرهنگ هاي متفاوت و انسان هايي كه به اميدي خانه و شهر و كشورشان را رها كرده بودند و با بي پناهي مأمني مي جستند براي روح آزرده شان در دل اين شهر و در اين وانفسا كودكان به فراموشي سپرده شده بودند و برخي هم از سني به بعد بار سنگين نان آور خانواده بر شانه هاي نحيفشان گذاشته شده بود.اين بار مي خواستيم در دل تاريكي هاي كوچه هاي عبوس پامنار و امام زاده يحيي شمعي روشن كنيم كه كودكي شان را ببينند و باور كنند.
مي خواستيم طنين شعر خوشحال و شاد و خندانم بلندتر از صداي كودكانه نان خشكي در كوچه هاي امام زاده يحيي باشد، مي خواستيم به جاي تشرهاي صاحب كارشان صداي دلنواز موسيقي اي كه خودشان مي نواختند در گوش جانشان بنشيند و براي لحظه اي به جاي زباله هاي تيره و سياه، مدادرنگي ها در دستان كوچكشان جا خوش كند.
دهه ها گذشت و ما حالا خانواده اي شديم مملو از رنگ ها و قوميت ها و نژادها و تفاوت ها كه پناه يكديگريم.بارها غصه دار غصه هاي بزرگي بوديم كه كودكي كودكانمان را به يغما برده بود و در برحه اي كه كاري از دستمان برنمي آمد كه فائق شويم بر مشكلاتشان، سنگ صبورشان مي شديم. در سرماي تموز بي مهري ها آغوش گرم شديم براي خسروهاو نازنين ها و عيسي ها، در دل نااميدي ها نگهبان اميد سياوش و نسرين و كيانوش هايمان شديم و در وانفساي تلخ بودن ها و نبودن ها يشان ، همراه و همدل سميه و فاطمه و محمد و بابك و سيامك و مونس هايمان بوديم.ما خانواده اي شديم به وسعت ايران براي ذكرياها، دادخداها و آسيه ها براي علي ها و عسل ها براي بهمن ها و زيباها.
ما همچون هر خانواده اي دشواري ها و سختي هاي جان فرسايي را پشت سر گذاشتيم.رنجيده خاطر اما اميدوار ادامه مي داديم در راهي كه چراغش را سالها قبل روشن كرده بوديم و حالا طنين شعر خوشحال و شاد و خندانم نه تنها از ناصر خسرو و پامنار و امام زاده يحيي كه از دورترين روستاهاي سيستان و بلوچستان هم به گوش مي رسد، نواي دلنواز كودكانه موسيقي شان را به مردم شهر هديه مي دهند، رنگ صلح و شادي به كوچه ها زده اند و نقش و نگار كودكي را بر ديوارهاي شهر حك كرده اند و حالا بعد از اين همه سال، هر كدامشان سفير كودكي كودكان ديگرند.
در تمام اين سالها هميشه و همه جا پناه يكديگر بوديم، چراغ خانه ما هميشه روشن است.