زنگ انشا

موضوع انشاء:فصل پاییز                                              کلاس سوم شقایق

 

نام آموزگار:خانم واقعبین                                             نام دانشآموز:آفتاب عالمگیر

 

به نام خدای آفریننده ی پاییزهای رنگارنگ؛ که باعث می شود مدرسه ها باز بشود و ما باز هم به درس خواندن خویش بپردازیم.

مادرم می گوید، مهر مهربان از راه رسیده است؛ خوش به حالت دخترم که می توانی به مدرسه بروی. مادرم همچنین عرض می نماید؛ مهر بوی دفتر و کتاب و پاک کن می دهد. به نظر بنده مادرم اشتباه می کند، چرا که دفتر و کتاب اصلا بو نمی دهد. به نظر من، مهر خیلی خوب است. چون که برگ های درختان رنگارنگ می شوند و بر روی زمین می ریزند. و ما وقتی که از روی آنها رد می شویم، صدای پای خود را می شنویم. و آنگاهان که در راه مدرسه هستیم، آن برگ ها را در روی یکدیگر می ریزیم و برگ ها به مانند پروانه های رنگارنگ دور سر ما می چرخند و سپس بر روی زمین می ریزند. مادرم می گوید، مهر فصل مدرسه ها می باشد و در آن همه ی کودکان به مدرسه می روند. ما ولی می دانیم که در این ماه همه ی بچه ها به مدرسه نمی روند. در سر کوچه ی سوپر مارکتی ِ برچسب های سیندرلا، یک بچه ای که خیلی کودک است، هست که به مدرسه نمی رود. ما مطمینیم که آن بچه به مدرسه نمی رود. چرا که هم وقتی که من شیفت صبح هستم در راه مدرسه او را می بینم، هم وقتی که شیفت عصر هستم در راه مدرسه او را می بینم . اصلا در همه ی فصل های زیبا و رنگارنگ من او را در آنجا می بینم. تا الان که ما به کلاس سوم آمدیم، همیشه آن بچه را آنجا دیده ایم. آن بچه یک کمی نابینا است و نمی تواند جایی را ببیند. همیشه در آنجا می نشیند و یک ترازو هم جلوی خودش می گذارد. بعضی از مردم ها هنگام عبور از آنجا خود را وزن می نمایند. یک روز من در پیش آن بچه که خیلی کودک است، رفتم و از او پرسیدم؛ کلاس چندم است؟ او به بنده عرض کرد؛ که تا حالا به مدرسه نرفته است. ما به او عرض کردیم؛ او باید به مدرسه ی بچه های نابینا برود. او به ما عرض کرد؛ پول ندارد و باید کار بنماید تا خرج عمل پدر خود را در بیاورد. ما خیلی تعجب کردیم؛ زیرا که پدر من می گوید، اگر بچه ها مریض بشوند، همیشه پدرها باید خرج عمل آن ها را بدهند نه آنکه بچه ها خرج عمل پدرهایشان را بدهند. ما هر چه فکر می کنیم؛ تعجب می نماییم. زیرا که با اینکه آن بچه سالیان دراز است که آنجا نشسته است و دارد خرج عمل پدر خود را در می آورد، هنوز خرج عمل پدر خود را در نیاورده است؟!

مادرم خیلی مادر مهربانی است، ولی انگار اصلا توی باغ نیست. همه اش می گوید، همه ی بچه ها باید به مدرسه بروند. همه ی بچه ها به مدرسه می روند و از این جور حرف ها. مادرم عاشق ماه مهر است، آنگاهان که باران نم نم باریدن می گیرد، چای دم می نماید و فنجان خویش را در دست می گیرد. سپس در کنار پنجره آشپزخانه می ایستد و چای می نوشد و عاشق هوا می شود. من نیز به مانند مادر خود بودم. در گذشته، عاشق باران بودم. ولی اکنون مدتی است که دیگر آنگونه نمی اندیشم. زیرا که یکبار که باران می بارید و بنده بارانی قرمز خود را پوشیده بودم و به همراه پدر خود به سوپر مارکتی ِ عکسهای سیندرلا می رفتیم، دوباره آن بچه را دیدم. آن بچه هم چنان در زیر باران نشسته بود. هیچ کس خودش را وزن نمی کرد. من می خواستم به او نزدیک بشوم، ولی پدر بنده به بنده گفت، تند تر بیا خیس می شویم. من تندتر رفتم تا خیس نشویم. اکنون فقط وقتی که شب ها باران می بارد؛ عاشق باران می شوم. چرا که در روزها آن بچه که خیلی کودک است و در کنار کوچه می نشیند، خیس می شود و ممکن است که سرما بخورد.

من ماه مهر را دوست دارم. چرا که در آن خداوند باد می وزاند. در راه مدرسه خیلی خوش می گذرد. در کوچه خانم ناظم نیست و ما مقنعه ی خود را بر می داریم و باد در موهای ما وزیدن می گیرد. آنگاه بنده عاشق باد می شوم. باد خیلی مهربان هم هست. چرا که به دود کش قنادی سر کوچه ی سوپر مارکتی عکس های سیندرلا هم می وزاند. هنگامی که باد به دودکش قنادی می وزاند، گرمای آن را به سمت بچه ای که خیلی کودک است می کشاند و ما از باد بسیار زیاد سپاسگزار هستیم. زیرا که باعث می شود، در مهر مهربان که هوا سرد شدن خود را آغاز می نماید، آن بچه گرم بشود.

مهر، ماه خیلی خوبی است. چرا که ما را به آرزوی خود میرساند. آرزوی من این است که زودتر خیلی خیلی باسواد بشوم تا بتوانم شاعر بشوم. تا یک شعر خیلی زیبا در وصف آن بچه که به مدرسه نمی رود، بسرایم. تا در کتاب های مدرسه ها چاپ بشود. و مادرها و پدرهای بچه ها باورشان بشود که در مهر مهربان، بعضی از بچه ها به مدرسه نمی روند. در اینجا انشای من به پایان می رسد.

پایان


مهر ۱۸, ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

 


نظر بگذارید




bottom