در روز های آخر اسفند

تکیه دادم به در عقب سمت شاگرد. می خواستم از پنجره تاکسی سمند زرد فرودگاه امام، به شهر نگاه کنم. به خیابانها، به چراغهای روشن، به تاریکی های شهر و به آدمهایی که در آن دمدمه های صبحِ سه روز مانده به عید، در رفت وآمد بودند. تا مسیر را بگویم وگوشی های هد فون را در گوشم بگذارم، راننده پایش را گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد. موهایش سفید بود و کم پشت. گردن باریک و چروکش از زیر پولیور قهوه ای رنگ کهنه ای که تنش بود، بیرون زده بود. خال گوشتی درشتی روی گوش راستش داشت که چند تار موی سیاه از آن بیرون بود.
خواننده می خواند:”در روزهای آخر اسفند……..وقتی بنفشه ها را……..”
راننده دستم را تکان داد. نیم رخش برگشته بود به سمت صندلی عقب. پاکت سیگار بهمن باز شده اش را جلوی چشمهایم گرفت. ته ریش های بیشتر سفید و کمتر سیاه اش با موهای سفید چربش که روی پیشانی پُر چین و چروکش ریخته بود، به چشم می زد. گوشه ی لبش آرام می لرزید. گوشی ها را در آوردم. با انگشت اشاره روی دستش زدم:
” نمی کشم. راحت باش پدر جون. ”
سرش را برگرداند. با فندک ماشین سیگارش را روشن کرد. حرکتی به شانه اش داد. دست چپ اش از پنجره سمت خودش با سیگار بیرون آمد. نگاهم افتاد روی برچسب کهنه ی گوشه ی چپ بالای شیشه ی جلو که دست نخورده مانده بود. روی شیشه را لکه های تیره-شاید یادگار باران شب پیش- جا به جا پُر کرده بود.
” جوی هزار………. زمزمه درد و انتظار…….بر……. گونه ها روان……….”
بیرون هوا گرگ ومیش بود. شانه های راننده می لرزید. بیشتر و بیشتر. از جایی که نشسته بودم، نمی توانستم فواصل پک زدن هایش به سیگار را حدس بزنم، یا ببینم چگونه آتش سیگار را با حرکتی تند می تکاند. از کنار پنجره، خودم را آرام به سمت وسط صندلی کشاندم. حالا می توانستم در آینه قطره ای اشک را در گوشه ی چشم راستش ببینم. از آینه ی بالای سرش، قاب عکس کوچک دور نقره ایِ کهنه ای آویزان بود. از درون قاب دختر بچه چهار-پنج ساله ی سفید رویی با موهای روشن، لبهای گوشتی، بینی تراش خورده ی کوچک و چشمهای عسلی می خندید. مرد از داخل آینه نگاهم کرد. گوشی ها را در آوردم. به عکس اشاره کرد:
” بچگی نوه مه. باورت می شه تا حالا ندیدمش؟”
” اونورن؟ چرا نمی آن؟”
با دستش سایه ی کوههای پر از برف روبرو را نشان داد که کم کم روشن می شد:
” پسرم خیلی وقته رفته.”
دست چپم را تا نزدیک  شانه راست اش بردم. همان جا ماند. با انگشت شست و انگشت های وسطم، از دور شانه اش را نوازش کردم.مرد دست چپش را بالا آورد. لحظه ای روی شانه اش گذاشت.
گفت: “امشب توروکه دیدم، نمی دونم چرا یاد اون افتادم. ”
پخش ماشین را روشن کرد. در جاده می رفتیم. کم کم روز می شد. صدای خواننده در ماشین می پیچید:
” ای کاش …آدمی… وطنش را….. همچون بنفشه ها ……می شد با خود ببرد هر کجا که خواست…….”


مهر ۱۳, ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

 


نظر بگذارید




bottom