انار سبز کوچک

صدای شکستن فنجان که آمد، همهمه ی داخل بنگاه فرو نشست. نگاهها برگشت طرف سلطان. جوانی که سبیل نازک وکم پشتی داشت. سلطان باریک اندام بود، اما گونه های پفالود سفیدش این را نشان نمی داد.  چشمهایش ریز بود. همانطور که چرت می زد، افتاده بود روی عسلی کوچک. عسلی جلوی پای حاج احمد بود. فنجان چای روی میز خرد شده بود. قطرات چای از روی میز، از وسط تکه های شکسته فنجان ذره ذره پایین می چکید. آقا مجتبی صاحب بنگاه ابروهای پرپشت اش را درهم کرده بود. به من نگاه کرد. داد زد:
“پس چرا وایستادی نیگا  می کنی بچه،جمعش کن!”
من تکیه داده بودم بین دو لنگه در. حواسم به موتوری هایی بود که از سرکوچه می آمدند و تند می گذشتند. از کوچه ی “حبیب الممالک” ماشین به سختی رد می شد. از وسط کوچه آب تیره رنگی می گذشت. موتوری ها چند وقت یکبار، آب را به آدمها می پاشیدند. عابرین هم زیر لب فحشی می دادند و می رفتند.
درست روبروی مغازه، مِلک حاج احمد بود. ساختمانی قدیمی با آجر قرمز که دیوارهای کاهگلی داشت. تکه های زیادی از آجر ها ریخته بود. دیوارها طبله کرده بود. بعضی جاها هم شکم داده بود. پنجره های خانه چوبی بود. چوبها پوسته پوسته شده بود. شیشه ها هم یک در میان شکسته بود. نگاهم به کوچه بود، اما حرفهایی را که داخل مغازه  گفته می شد، می شنیدم. حاج احمد به ریش سفید پروفسوری اش دست کشید. بعد سعی کرد با دو دست کمربندش را از روی شکم برآمده اش بالا بکشد. صدایش کمی می لرزید:
“آخه آقا مجتبی! هیچکی ندونه تو خوب می دونی، من قلب باز عمل کردم. منو عصبانی نکنین. خون ام میوفته گردنتون. حرفم یک کلومه. تخلیه که کردن، کرایه ی سه ماهو برای جریمه فسخ یکجا کم می کنم، بقیه پولشو می دم.”
رسول کنار سلطان نشسته بود. قد بلند و باریک بود. صورتش وقت حرف زدن سرخ وسفید می شد. چندبار خواسته بود حرف بزند، اما حاج احمد امانش نداده بود. خودش را جمع کرد. تکانی به گردنش داد:
“حاج احمد آقا! خودت می دونی به چه زحمتی این پولو جمع کردیم، ببریم برا زن و بچه مان. چه خبر داشتیم که دولت امریه می ده بریم؟! اگه می شد بمونیم، دردمون چی بود برگردیم تو اون مملکت جنگ زده؟!”
آقا مجتبی قطرات درشت عرق را از روی پیشانی اش با دستمال کاغذی پاک کرد. دانه های تسبیح را از میان دو انگشت شست و اشاره رد کرد. تسبیح را در دستش چرخی داد. نگاهش رو به حاج احمد  بود.اما با دستش به رسول و سلطان اشاره کرد:
“صلوات بفرستین! یه جوری با هم کنار بیاین!”
این تابستان، برای ملک حاج احمد چند بار مشتری برده بودم. از کارگران افغانی که دنبال یک اتاق می گشتند تا کسانی که برای خرید خانه کلنگی از بالای شهرمی آمدند. می خواستند بکوبند و دوباره بسازند. خانه حاج احمد دو در داشت. از یکی وارد راهرو باریکی می شدی که سه پله از حیاط بالاتر بود. اتاق ها کنار هم آنجا بودند. درها همه چوبی بود. شیشه ی اتاقها شکسته بود. درها همیشه چهارتاق بود. پرده ی رنگ و رو رفته و چرکی از جلوی در آویزان بود. گاهی وقتها هم پرده ها را گره می زدند. آن موقع می شد داخل اتاق را دید. هر سه چهارتای شان دریک اتاق بودند. تشک و لحافها را جمع کرده بودند گوشه های اتاق، مثل پشتی بهشان تکیه داده بودند. سقف دو سه تا از اتاقها، ریخته بود. تیرهای چوبی شان از بین گچ و کاهگل پیدا بود.
درِ دیگر مستقیم به حیاط باز می شد. روبروی در، سوله ای بود که کارگرها داخلش با مواد مایع، بدلیجات فلزی درست می کردند. حیاط پر بود از بدلیجات رنگارنگ. حتی گاهی باغچه هم پر می شد . باغچه کوچک بود اما دو درخت انار داشت که قدشان بفهمی نفهمی، نیم متری از من بلندتر بود. ریشه ی درخت ها در دو طرف باغچه بود. درختها در دو جهت مخالف رشد کرده بودند، مثل دوتا آدم که با هم قهر باشند، از یکدیگر دورتر هم شده بودند. در حیاطِ حاج احمد، کسی به درخت ها آب نمی داد. هر وقت که می رفتم، پای انارها خشک بود. کارگرها وسط حیاط ظرف می شستند. شلنگ آبی را که از شیر حوض کوچک آویزان بود، بر می داشتم:
“عجب بیرحم هایی هستین! اقلن روزی یه دفه به این زبون بسته ها آب بدین!”
درخت ها پر از انارهای کوچک نرسیده بود. بین آنها یک انار کوچک سبز را نشان کرده بودم. درست مثل این بود که با خطکش ضلع هایش را اندازه گرفته بودند. مثل مکعب های کوچکی بود که در کلاس ریاضی درست می کردیم. به رسول که روزکار بود، سپرده بودم مواظبش باشد. هر وقت به آنجا می رفتم، چشم هایم را می بستم و انارم را بو می کردم.
جارو را آوردم. خرده شیشه ها را جمع کردم. با کف شور، چای ریخته را، خشک کردم. رسیدم جلوی پای سلطان. باز داشت می رفت تو چرت. با دست تکانش دادم. از جایش پرید. شب کار بود. در همان کارگاه داخل مِلک حاجی کار می کرد. صدای حاج احمد زودتر از بقیه شنیده شد:
“من این همه راهو از زعفرانیه کوبیدم اومدم اینجا! آقا مجتبی منو معطل نکن! جریان اینارو تمومش کن! خریداره چی شد؟ بیاد بخره منو از این رفت و اومد خلاص کنه!”
آقا مجتبی قبل از این که جواب حاجی را بدهد، نگاهی به رسول و سلطان انداخت. بعد رو کرد به حاج احمد:
“خریداره الانه که پیداش بشه. اما حاجی جون! یه محبتی بکن. اقلن این سقفهایی رو که ریخته درستش کن، چند تا شون که هنوز هستن. تابستون یه ماه دیگه تموم میشه، یه نم بارون اگه بزنه، همه زندگی شون خیسه ها!”
رنگ سلطان هنوز پریده بود. رسول سرخ و سفید می شد. می خواست چیزی بگوید، ولی از داخل دهان کلید شده اش چیزی بیرون نمی آمد.
حاج احمد لب پایین اش را می گزید. سلطان بی اختیار می رفت تو چرت. صورت رسول هنوز سرخ بود. نگاه آقا مجتبی بین آدم ها می گشت. نگاهش که می افتاد روی من، خودم را جمع و جور می کردم.
ناگهان از خانه حاج احمد صدای مهیبی آمد. مثل صدای خمره ای بود که در شب چهارشنبه سوری بترکد. من  هنوز بین دو لنگه در ایستاده بودم. نیم متری بالا پریدم. دیوار کاهگلی روبرویم کم کم ریزش کرد. دیوار ریخت روی آبی که از وسط کوچه می گذشت. از روی آوار، گرد و خاک بلند شد. از توی خانه صدای داد و فریاد و ناله می آمد. حاج احمد گفت:
“خونه ام!!!”
رسول گفت:”مسعود، انور، نسیم”
با رسول و سلطان از میان آوارها دویدیم سمت حیاط خانه. از بین خاک وسنگ راه را باز کردیم. مسعود و انور و نسیم هر کدام به طرفی می دویدند. به سمت حیاط رفتم. چشم هایم دنبال درختهای انار بود. انار کوچک سبز  حالا کجا بود؟ زیر خاک و خل رفته بود؟ شاید هم محکم چسبیده بود به درخت. هنوز منتظر بود تا بزرگ و بزرگ   تر بشود. منتظر روزی که برسد و بشود یک انارسرخ، درشت و آبدار.


شهریور ۰۸, ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

 


نظر بگذارید




bottom