سنگ های بزرگ من

کمرم را خم کردم تا سنگ بزرگ را روی پشتم بگذارند. با دو دستم سنگ را چسبیدم. شیب تند را بالا رفتم. عرق ازپیشانی ام می چکید. درد از مهره های پشت گردنم شروع می شد و تا پاهایم می رسید. از کوره راه های زیادی گذشتم. از کنار دره های عمیقی که وقتی نگاه شان می کردم، تنها صخره های نوک تیز ته آن به چشمم می خورد. سنگ یکباره از پشتم کنده می شد. می غلتید و پایین می رفت. از میان صخره های نوک تیز می گذشت. در انتهای دره جایی که دیگر به سختی دیده می شد، کنار هزاران سنگ ریز و درشت دیگر آرام می گرفت. باید به ته دره می رفتم. درست سر ساعت پنج صبح. سنگ بزرگ را به دوش می کشیدم و دوباره بالا می رفتم.

قندان را که کنار استکان های چای گذاشتم، فکرم رفت پیش ساره و بچه هایش. سوگل و سعید کنار دست مادرشان نشسته بودند. سوگل شیشه قنداغ اش را تا ته خورده بود. حالا با دندان های تازه در آمده اش، سر پستانک شیشه را گاز می زد. سعید مشق آن روز اش را می نوشت. تا یک ساعت قبل سر چهار راه، گل های دسته شده را به سرنشینان ماشین های عبوری می فروخت. ساره مشغول جمع کردن بساط قند شکنی بود. سفره، روزنامه، تیشه، هاون، قیچی قند خرد کنی و شیشه های پر از قند را یک به یک به گوشه ی اتاق می برد. نگاهش به در بود. هر لحظه ممکن بود تیمور از در بیاید تو. اول کاری که می کرد، زدن یک پس گردنی به سوگل و یک لگد به سعید بود. اگر بساط قند پهن بود، حتما همه اش را روی سر ساره خالی می کرد.

ساره رو به سعید کرد وگفت:

تمومش کن! چقدر لفتش می دی! دیگه کم کم سر و کله اش پیدا میشه.”

دست سعید روی دفترش تندتر پیش رفت. ساره شیشه های پر از قند را کنار هم کنج انباری کوچک گوشه ی اتاق، می چید. روی شان را با پارچه پوشاند. قرار بود صبح همه را تحویل بدهد.

تلویزیون روشن بود. فینال جام باشگاه های اروپا بین بارسلونا و منچستر یونایتد، تازه شروع شده بود. تا نشستم، بارسلونا گل زد. توپ را که وسط زمین آوردند، جهان صدای تلویزیون را قطع کرد. دستش را از جلوی چشم هایم عبور داد.

گفت: “کجایی؟ حالت خوش نیست امشب. چیزی شده باز؟

جوابش را ندادم. گردنم را به سمت اش چرخاندم. بی آنکه چیزی بگوید، چند لحظه در چشم هایم نگاه کرد. آن وقت گفتم :

امروز یکی از شاگردای قدیم کانون اومده بود. نبی. به زور می خواست بیاد تو یه شری بریزه، بچه ها نذاشتن. انگار نه انگار که یه سال زحمتشو کشیدیم.”

اما فکرم را نبی مشغول نکرده بود. از سر شب دلم پیش ساره بود. بار اول بود که می خواست در خانه اش کاری بکند. روزها در کانون، پا به پای زن های دیگر ترشی، مربا و شیرینی درست می کردند. می گفت:

چشمم از این مرتیکه آب نمی خوره. هر دقیقه ممکنه بگیرنش. با اون قیافه ی تابلوش. باید فکر بچه هام باشم. خرج ما که با این صنار سی شه نمیگذره.”

رفتم آشپزخانه سراغ ظرفها. جهان همه را شسته بود. با دستمال لبه های ظرفشویی را خشک کردم. ظرفها را جا به جا کردم. جعبه داروهای آرام بخش را ریختم بهم. گشتم تا کلردیاز پوکساید را پیدا کردم. برای این وقتها خوب بود. یک لیوان آب هم رویش خوردم. دوباره آمدم نشستم کنار جهان. استکان چای اش دستش بود. لپش از قندی که گوشه ی دهانش بود، باد کرده بود. نشستم. گفتم:

چاییت که سرد شد! بده عوض کنم.”

صدا را قطع کرد. به سمتم برگشت. سرش را به علامت نه بالا برد. گفت: “نه، بیا بشین. دستی دستی داری خودتو از بین می بری. به من بگو چی شده؟

نیم ساعت قبل در آینه دستشویی به خودم نگاه کرده بودم. گودی پای چشم هایم، زیاد تر از قبل بود. بیشتر موهای سرم خاکستری بود. صورتم پر از مو شده بود. خیلی وقت بود که به آنها دست نزده بودم. روز ها آن قدر پشت سر هم و تند می گذشت که نمی فهمیدم.

امروز جواب آزمایش شیرین رو گرفتم. باورت می شه، بچه چهل روزه معتاده؟! سهیلا برد خونه اش تا تکلیف بابا ننه زندونی اش معلوم شه. خواهرشم فعلن شبا تو کانون می خوابه.”

جهان استکان خالی چای را روی میز گذاشت. دست هایش را جلو آورد. دست هایم را گرفت:

تو که جونت رو گذاشتی تو این راه. هر کاری از دستت براومده کردی.”

دست هایش گرم بود. توی چشم هایش نگاه کردم:

می دونی امروز کی اومده بود؟ میثم. تا یه ماه دیگه قراره کنکور بده. کارنامه هاش رو نشونم داد. بهش گفتن با این نمره ها یه رشته خوب تو تهرون قبوله. یادم می آد روز اول که با کیسه نون خشکی اش اومد کانون، سر و صورتش سیاه سیاه بود. اول هاش به همه بد و بیراه می گفت. اسمشو گذاشته بودن میثم نمکی

منچستر گل مساوی را زد. بازیکنان دور هم حلقه شادی درست کردند. جهان صدای تلویزیون را زیاد کرد.

سنگ ها را کنار هم روی قله چیدم. همه شان که قل نمی خورد پایین. چندتایی هم به آن بالا می رسید. خستگی ام در شد. مثل هروقت که با یکی به آن بالا می رسیدم. بعد ته دره را نگاه کردم، غصه ام شد. آن قدر سنگ ریز و درشت ته آن بود که به نظر می آمد، اگر سالها هم سنگ بر دوش به طرف قله بروم، باز تمام نشوند.

مِسی چند بازیکن را فریب داد و گل دوم را داخل دروازه منچستر کرد. گفتم:

برای این بچه ها فکر یه جایی باش، برن ورزش کنن. عاشق فوتبالن. این داوود عاشق مسی یه. همیشه پیرهن اون تنشه. شماره ده آبی و اناری. الان شده معلم کلاس سوم مون، سرش رو همیشه وقت راه رفتن بالا می گیره.”

پاشدم. گفتم که باید بخوابم. پنج صبح باید بیدار می شدم. هفت صبح در کانون را باز می کردم تا بچه هایم یکی یکی سراغم بیایند. باید صبح خیلی زود بیدار می شدم. صبح زود. خیلی زود.

(مصطفی لک قمی)


شهریور ۰۲, ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: ۱

 

One Response to “سنگ های بزرگ من”


  1. مسعود یحیوی says:

    هوشمندانه و زیبا بود. برایتان آرزوی روزهای پربار و قلمی واقعگراو خیال انگیز دارم دارم! چون هنر از تقابل جدلی این دو زاییده می شود… درود!


نظر بگذارید




bottom