دریا کنار

كناره  اي گم  شده در  ميان روزمرگي “ديگران”  كه دريايي نداشت، چه رسد طوفاني و آرامشي و ساحلي!
و تو خشت گِلي هفت ساله  اي بودي كه لبخند مي  زد!
دستانت خشت، صورتت خشت و اسباب بازيت هم!
نمي  دانم اول تو را ديدم يا مادرت را كه با درد زاده شده  بود براي دردكشيدن و تكرار خودش،
يا لباس چندتكه روي طناب را يا حمام  هايي كه لياقت تن تو را نداشتند،
يا  غرور خواهرت كه نمي  خواست اتاق خسته از ازدحام خستگي  اش را ببينيم،
يا كناره  اي گم  شده در  ميان روزمرگي “ما”  كه دريايي نداشت كه طوفاني و آرامشي و ساحلي نداشت!
نمي  دانم كدام را اول ديدم.
تنها يادم مي  آيد كه …
آخرين صحنه، چشمان اميدوار تو بود و خاطره  اي كه چشمان ما را پُركرد.
شب نزديك بود و روز يعني پشت سرهم خشت  زدن بي  آنكه آسمان را بنگري!
خانه ات كه نامش درياكنار بود و تو كه لابد مقدر شده  بود …!

تقدیم به پرستوهای مهاجر: مشهد- کارگاه خشت زنی- اول مهر ۸۹


مرداد ۱۰, ۱۳۹۰ | Category: نوشته ادبی | Comments: none

 


نظر بگذارید




bottom