ناکجا آباد

در جامعه ای که با مسائل مختلف سرو کار داریم ،از بحرانهای جنسیتی تا مصرف جنسی در زندگی روزمره ،از معضلهای جنسیت از هم جنس خواهان ،ترنس ها ،دگر جنس خواهها واز سیر تا پیازهایی که شاید بارها و بارها برای هم مرور می کنیم،از خشونتهای مدام از ضرب وشتم تا خشونتهای کلامی که شاید نوشتن آن بر روی صفحه آسان تر از درک آن در عمق متن باشد.و البته بماند که این گوشه ای از پرده ای است که چشمان ما شاهد آن می شود.چه حرفهای ناگفته ای که در دورترین نقاط این سرزمین می توانید شاهد آن باشیم اما دریغ از قدرت رسانه که چشمهای ما را بر آن بسته است .

در نقطه ای از این تاریکی ها شاید بد نباشد کودکان را ببینیم ،کودکی که من در اینجا می گویم کودکی است از دیدگاه من و روایت من از جامعه کوچکشان.

سوء استفاده های جنسی امری است که معمولا در کودکان می توان آثار آن را مشاهده کرد،شاید به نوعی آن را بتوان آزار جنسی قلمداد کرد اما دامنه آن را می توان از آزارهای جنسی تا استفاده از آنان در تبلیغات ،فیلم ها و نام برد.

اعتراف می کنم داشتن نقش دیده بان در کلاس دانشگاه مرا وادار کرد تا بیشتر در خبرهایی از گوشه و کنار غلت بزنم و کمی از آنچه در زیر پوست این شهر می گذرد مطلع شوم و همچمنان جای پای خالی کودکان را در صحنه اجتماعی خالی دیدم.بنابراین بهتر دیدم تا کمی به گونه ای کوتاه نگاهی به زیرپوست شهر بیندازم هرچند می دانم دیده های من سوزنی است در ناکجاآباد

در شهر تهران ،پایتخت ایران ،در گوشه ای از این شهر ،کودکانی هستند زیر ده سال که برای داشتن اسباب بازی های رنگی و یا گرفتن شاید دوهزار تومان به خانه پیر مردی می روند و….ما با دستهای خالی بدون هیچ دلیل محکمه پسندی قادر به اثبات قضیه نیستیم و فقط شاهد خشم درونی کودکی هستیم که بر سر هم بازیهایش در می آورد.شاید بد نباشد بدانید که این کودک پسر بچه ای بیش نبود.

یادم هست روزی یکی از پدر ها با من تماس گرفت و از من خواست تا پسرش را زود به خانه بفرستم وقتی کمی کنجکاوی به خرج دادم ،متوجه شدم این پسر 16 ساله به خاطر گرفتن اندکی پول (چون عدد دقیق را به خاطر ندارم ترجیح می دم به اندکی اکتفا کنم) حاضر به تن قروشی شده،اینجا دیگر بحث زن و روسپی گری به عنوان یک شغل و یا یک مطلوب جنسی نیست و یا یک امر دلخواه که بخواهیم با نگاهی رو شنفکرانه آن را به دست تحلیلهای انتقادی خود بسپاریم و از لذت هم اغوشی داد سخن دهیم.

هنوز دختری را به یاد دارم که از برادرش کتک مفصل خورده بود چون زمانی که او را مورد آزارهای جنسی اش قرار داده بود،داد و فریاد به راه انداخته بود و آبروریزی برای خانواده را به همراه آورده بود.اما بهتر است در اینجا به مواردی متضادش هم اشاره کنم که مادرانی بودند که از علاقه دخترشان به داشتن رابطه با جنسهای مخالفشان گلایه داشتند و نگران این بودند که مبادا همسرشان با اطلاع از این موضوع کمر به قتل فرزندشان ببندند و ترجیح می دادن فرزندشان بمیرد اما این گونه نباشد.

به قولی اینجا ایران است ،ایرانی که لایه های زیرینش فریادهایی نهفته است از زنان خشونت دیده، مردان در زندان و کودکانی که آنقدر کوچکند که حتی اطرافیانشان صدای آنها را نمی شوند یا شاید نمی خواهند بشنوند.کشوری که خشونت جنسی در ریزترین و عمیق ترین لایه های آن نهفته است از کلام تا پیامکها از کنشها تا قتلها،از روابط زن و شوهری تا پدر ومادری

وچیزی که نبود آن موج می زند در این بازار شام،آگاهی است و در برابر آن موجی از جهالت که گریبانگیر اکثریت شده است.نمی دانم آیا باید بگویم امید است که روزی تاریکی ها از مام وطن رخت بر بندد یا اما ترجیح می دهم به جای این امیدها بگویم بر ماست که کمی دایره تنگ نگاهمان را وسیع تر کنیم ،سفر کنیم به ناکجا آبادها ،ببینیم ، بشنویم ،بنویسیم تا شاید طرحی نو در ندازیم.صدای بی صدای کودکان را بشنویم و فراموش نکنیم که در برابر تک تک کودکان و آسیب هایشان ما مسئولیم.

پیوست :به هیچ وجه قصد توهین به حرکتهای روشنفکری را نداشتم بگذارید به حساب درد دلهای من


تیر ۱۸, ۱۳۹۰ | Category: مقاله | Comments: none

 


نظر بگذارید




bottom